تبلیغات
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟


من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟


...
چهارشنبه 9 آذر 1390

فقط لحظه ای از تصور نگاهت ,      قدم میزنی

صدای خش خش برگها در مویرگهای خیالم ,      ببین

چگونه روسپی می شوند کلمات در توصیف پاکی نگاهت ,      از من نخواه

سخنران شوم به هر طریق بعد از دیدن نگاهت ,      قسم نمی خورم

این شعر آخرین است بعد از هم آغوشی دل و بازگشت صدای کلماتت ,      احمقانه زور می زنم

موزون نمی شود این شعر در ریتم هماهنگ اخمها و خنده هایت ,      چه ساده

به دنیا می آید شعری فقط برای لحظه ای از تصور نگاهت


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 9 آذر 1390 و ساعت 02:29 ب.ظ

قفس
چهارشنبه 29 تیر 1390

حیف که اینجا در قفسم

وگرنه

دیوانه وار پرواز می کردم و

یک شب

تا خود ماه می رفتم و

فردا آرزوی فتح

ستاره ای دیگر را

در سر؛ می پروراندم

آرزویم این است

ای کاش همچون پرنده ای

سرتاسر زمین را سفر می کردم

با اینکه می دانم

درون قفسی بزرگ

پرواز می کنم

 




نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 29 تیر 1390 و ساعت 04:24 ب.ظ

خداوندا !
جمعه 7 خرداد 1389

خداوندا...!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

 

خداوندا ...!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی ... نمی گویی؟

 

خداوندا ...

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده و دل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟

 

خداوندا ...

اگر در ظهر گرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

وقدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟

 

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را هم چون من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد..

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نامرادی های دل باشد

 

خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به جدی درد تنهایی دلم رارنج می داد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

خدایی که فغان آتشینم در دل

سرد او بی اثر باشد خدا نیست؟!

شما ای مولیانی که می گوید خدا هست

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

چرا برناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش

مست تنهایی

ویا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتهارا

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

 

خدا هیچ است

خدا پوچ است

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویای رنگین است

شب است و ماه می رقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم !

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی...!!!

عجب بی پرده من امشب سخن گفتم

 

خداوندا ....

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من رو سیه باشم؟

چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟!

 

خداوندا....

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را

خدایا !خالقا !بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید

تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد

برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد

نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد

قدم ها در بستر فحشا می لغزد

پس ...قولت !

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی بر قرآنت بیالایم...!




نوشته شده توسط سحر در جمعه 7 خرداد 1389 و ساعت 10:03 ق.ظ

بیداری
جمعه 17 اردیبهشت 1389

یک روز بیدار می شویم - توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رختخواب با نشئه گیِ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان یک ماشین توی یک راه بندان - و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست.

بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمانشان برق می زند، یا برعکس، پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلوِ آینه که می ایستیم چه می بینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم؟؟شاید همان کارهایی که معشوق من کرد یا من دارم می کنم .


 




نوشته شده توسط سحر در جمعه 17 اردیبهشت 1389 و ساعت 01:43 ب.ظ

چرا مرغ از خیابان رد شد؟
سه شنبه 22 دی 1388
سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟

ــ ارسطو: طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود
.

ــ موسی : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمین آمد و به مرغ گفت به آن سوی خیابان برو و مرغ چنین کرد و پروردگارخشنود همی گشت
.

ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود
.

ــ خاتمی: چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند


ــ ریاضیدان : مرغ را چگونه
تعریف میکنید؟


ــ نیچه: چرا که نه؟


ــ فروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟


ــ داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است
.

ــ همینگوی: برای مردن . در زیرباران
 
ــ اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است .

ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن وهویت پایمال شدهء اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد

ــ پاپ اعظم: باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند .توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟

ــصادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر


ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی
را فراری نمیدهد
.

ــ روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟

ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها
.

ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
.

ــ کافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک . نگاهی بی توجه ووحشتزده انداخت . این ک. رامجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را باحضور فیزیکی خود مواجه کند ودستکم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه اش دشوارتر مینمود


ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم

ــ فردوسی : بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ وسپاه
.

ــ ناصرالدینشاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد


ــ سهراب سپهری : مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم

ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی: این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان وتمام جهان هستی را متر وسانتیمتر به عقب راند 

ــ اریش فون دنیکن: مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را ندیدید؟


ــ جرج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریس جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است
.

ــ سعدی : و مرغی را شنیدم که درآن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کن


ــ احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه های ذهن خویش، میجویم .من، میمانم. و مرغ، میرود، به آن سوی خیابان . و من، تهی هستم، از گلایه های دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا میدانید
که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟


ــ لات محل: به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آی نفسکش


ــ بودا : با این پرسش طبیعت مرغانهء خود را نفی میکنی


ــ پدرخوانده : جای دوری نمیتواند برود
.

ــ فروغ فرخزاد : از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد
.

ــ ماکیاولی: مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد.. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه میکند
.

ــ پاریس هیلتون: خوب لابداونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده


ــ هیتلر: اگر ارادهء ما همچنان
قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد


ــ احمدی نژاد: خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است . ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد .موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی این مرغ را از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد


ــ فردوسی پور : چه
میـــــــــکــنه این مرغه



نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 22 دی 1388 و ساعت 10:37 ب.ظ

lonely world
جمعه 13 آذر 1388

 

Another day another night inside a lonely world

Another game another fight inside a lonely world


Another wrong another right inside a lonely world

Such a lonely world , such a lonely world

No matter how hard i can try inside a lonely world

No one can hear me when i cry inside a lonely world

I''ll never know the reasons why inside a lonely world

Such a lonely world , such a lonely world

such a FUCKIN'' lonely world




نوشته شده توسط سحر در جمعه 13 آذر 1388 و ساعت 11:30 ق.ظ

استعفا
جمعه 6 شهریور 1388

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم




نوشته شده توسط سحر در جمعه 6 شهریور 1388 و ساعت 05:20 ب.ظ

من بود
پنجشنبه 26 دی 1387

جملاتش به شکل من بود

و کلماتش به من شبیه تر بود

به آینه زل می زد و دست هاش

قرینه ی من بود

با آب که جاری می شد

طرح اندام من بود

با فصل اگر می رفت

هرم گرماش به قوت من بود

با روزنه ها نورش

به انعکاس من بود

نفوذ مردمکانش

غروب مرده ی من بود

این من بودنش به حد جنون

ترشح کینه ی من بود




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 10:43 ب.ظ

سکوت
پنجشنبه 9 آبان 1387

دنیا چه کوچک شده !
و تو چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد
تا باران،
تنهاییش را خیس کند.
تنهایم؛...
در کویری خلوت و خاموش،
صدایی نیست که ترنم خواستن باشد
و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند.
تنهایم؛...
سکوت لالایی احساس من است




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 9 آبان 1387 و ساعت 10:15 ق.ظ

اینم واسه یکی از برو بچ قدیمی که شرمنده شعراشیم
دوشنبه 3 تیر 1387

عبدتم عبیدتم ، از سرم دست بر دار

نوکر برق نگا تم ، ازسرم دست بردار

نمی خوام دل بسوزونی واسه من

نمی خوام دل بدوزی به پیرهنم

نمی خوام جارو کنی خاک منو

نمی خوام سرمه کنی طالع اشکای منو

عبدتم عبیدتم ، یواش برو یواش بیا

نوکر برق نگا تم ، تو برو اصلا"  نیا !!!

که یه وقت ساعتم از خواب نپره ...

که یه وقت داغ دلم رو اجاق قل نزنه ...!

عبدتم عبیدتم ، برو اونجا که برام تحفه باشی !

نوکر برق نگا تم ، برو اونجا که برام نقطه باشی !

بسه هر چی کشیدم !

از لبای نیمه بازت بسه هر چی چشیدم !!!

حالا هم فکر می کنم یر به یر یم !

دو تا ییمون  ناز هم رو خر یدیم !

فکر کن این برفی بوده که آب شده ...

فکر بکن که قلب تو خواب بوده و بیدار شده !

عبدتم عبیدتم ، نوکر برق نگا تم ...

اگه که راضی شدی خونه ی دل رو خالی کن !

که می خوام بکوبم از نو بسازم !

شایدم باغچه کنم دور وبرش سیب بکارم !

وسطش گل بذارم !

***

سر هفته بیارم خدمتتون که بفهمی عبدتم عبیدتم

که بفهمی عبد سرگشته منم !

نوکر برق نگات ، عبید دل گشته منم !

 

 

 

 

 




نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 3 تیر 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ

اینم خونه تکونیه شب عید
پنجشنبه 1 فروردین 1387

ماه و صحرا و ستاره، نقره بارون پرنده

اگه مهتابی نباشه پای چشمه کی می­خنده

اگه دست مهربون شاخه­های گل نباشه

بند کفشای نسیمو زیر بارون کی می­بنده

چه قدر کم داره چشمه اگه بارون نباشه

اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه

بید مجنونم که باشه به چه دردی می­خوره

اگه یه پرنده رو شاخه­ها مهمون نباشه

یه نفس پرنده شو قناریارو پر بده

از بهاری که قراره برسه خبر بده

بگو از رفتن و موندن چه خبر

بگو از تو بگو از من چه خبر ؟!




نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 فروردین 1387 و ساعت 11:03 ق.ظ

جمعه 30 آذر 1386

زنی پشت طویله زار میزد

الاغی این طرف گیتار میزد

جوان عاشقی با بند تنبان

خودش را بر درختی دار میزد

در اینجا دیده ام کرم نحیفی

که فریاد منم یک مار میزد

و دزدی بر گدایی ناسزا گفت

کلاغی طعنه بر کفتار میزد

به تبلیغی نشان دادند دیروز

که بن لادن به سر گلنار میزد

به هر کس سر زدم بهر رفاقت

سرم رل سخت بر دیوار میزد

من اما ساده بودم ساده بودم

که شعرم آتشی را جار میزد




نوشته شده توسط سحر در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ

تلخ،تلخ،تلخ
شنبه 26 آبان 1386
 

طعمش‌تلخ‌بود

.
تلخی‌اش‌را دوست‌نداشتیم.

نمی‌دانستیم‌كه‌ دواست.

دوای ‌تلخ‌ترین‌دردها . نمی‌دانستیم‌معجون‌است.

معجون انسان‌شدن، گمش‌كردیم.

‌از دستمان‌دزدیدند. بی‌طاقت‌شدیم‌و ناآرام.

دهانمان‌بوی‌شكایت‌گرفت‌و گلایه... ‌و

تازه‌فهمیدیم‌نام‌آن‌اكسیر مقدس،

نام‌آنچه‌از دستش‌دادیم،  صبر  بود !!

 




نوشته شده توسط سحر در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

یکشنبه 18 شهریور 1386
و این منم
منم که در تمامی این لحظه های ناشگون!
بی وقفه در پرسه های بی کسی خویش درجا زده ام.
 
کسی با من از سهم یک پنجره سخن نگفت
کسی با من از حضور آسمان،
در پشت پندارهای شفاف حرفی نزد.
کسی نگفت که می توان برای آب، تشنگی را تفسیر کرد
و برای زمستان،
از نیمه شبهای سرد و دستان یخ زده داستانها گفت!
 
زمان رفته است.
سالهاست!
و چه نانجیبانه احساس مرا تا دورهای دور برده است.
و دریغا که من،
چه عاجزانه به تنهایی خویش
- نه در قفس، که در پندار یک قفس! –
                                        خو گرفته ام.
 
های!
چرا دستی از دریچه این قفس،
برای یک لحظه تنهایی من دانه نمی پاشد؟
چرا صدای نخواندن مرا، هیچ کس
            - نه رهگذاری غریب،
                    که حتی آشنایی نزدیک –
                                        نمی شنود؟
 



نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ

.
سه شنبه 23 مرداد 1386

شالیزار چشمهای کوچک تو

زیر باران خنک نگاه من

بی شک

محصول این شالی

بوی دغدغه های مرا می دهد

فصل برداشت باشد

یک روز قبل از پایکوبی آغوش من و تو

نگران آفت غربت هم نباش طاقتش هست

بذری که از دست تو پاشیده شود

نا میراست




نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 23 مرداد 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza