من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
فقط لحظه ای از تصور نگاهت , قدم میزنی
صدای خش خش برگها در مویرگهای خیالم , ببین
چگونه روسپی می شوند کلمات در توصیف پاکی نگاهت , از من نخواه
سخنران شوم به هر طریق بعد از دیدن نگاهت , قسم نمی خورم
این شعر آخرین است بعد از هم آغوشی دل و بازگشت صدای کلماتت , احمقانه زور می زنم
موزون نمی شود این شعر در ریتم هماهنگ اخمها و خنده هایت , چه ساده

حیف که اینجا در قفسم
وگرنه
دیوانه وار پرواز می کردم و
یک شب
تا خود ماه می رفتم و
فردا آرزوی فتح
ستاره ای دیگر را
در سر؛ می پروراندم
آرزویم این است
ای کاش همچون پرنده ای
سرتاسر زمین را سفر می کردم
با اینکه می دانم
درون قفسی بزرگ
پرواز می کنم

خداوندا...!
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا ...!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی ... نمی گویی؟
خداوندا ...
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه بازآیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟
خداوندا ...
اگر در ظهر گرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
وقدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ....نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را هم چون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد..
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نامرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به جدی درد تنهایی دلم رارنج می داد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل
سرد او بی اثر باشد خدا نیست؟!
شما ای مولیانی که می گوید خدا هست
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا برناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش
مست تنهایی
ویا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتهارا
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است
خدا پوچ است
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویای رنگین است
شب است و ماه می رقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم !
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی...!!!
عجب بی پرده من امشب سخن گفتم
خداوندا ....
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من رو سیه باشم؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟!
خداوندا....
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا !خالقا !بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس ...قولت !
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی بر قرآنت بیالایم...!

یک روز بیدار می شویم - توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رختخواب با نشئه گیِ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان یک ماشین توی یک راه بندان - و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست.
بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمانشان برق می زند، یا برعکس، پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلوِ آینه که می ایستیم چه می بینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم؟؟شاید همان کارهایی که معشوق من کرد یا من دارم می کنم .


|
Another day another night inside a lonely world Another game another fight inside a lonely world
Such a lonely world , such a lonely world No matter how hard i can try inside a lonely world No one can hear me when i cry inside a lonely world I''ll never know the reasons why inside a lonely world Such a lonely world , such a lonely world such a FUCKIN'' lonely world |

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

جملاتش به شکل من بود
و کلماتش به من شبیه تر بود
به آینه زل می زد و دست هاش
قرینه ی من بود
با آب که جاری می شد
طرح اندام من بود
با فصل اگر می رفت
هرم گرماش به قوت من بود
با روزنه ها نورش
به انعکاس من بود
نفوذ مردمکانش
غروب مرده ی من بود
این من بودنش به حد جنون
ترشح کینه ی من بود

دنیا چه کوچک شده !
و تو چه بزرگ
و جاده ها چه طولانی
شاید هنوز مسافری در مه مانده باشد
تا باران،تنهاییش را خیس کند.
تنهایم؛...
در کویری خلوت و خاموش،
صدایی نیست که ترنم خواستن باشد
و یا نسیمی که طراوت باران را ترانه کند.
تنهایم؛...
سکوت لالایی احساس من است

عبدتم عبیدتم ، از سرم دست بر دار
نوکر برق نگا تم ، ازسرم دست بردار
نمی خوام دل بسوزونی واسه من
نمی خوام دل بدوزی به پیرهنم
نمی خوام جارو کنی خاک منو
نمی خوام سرمه کنی طالع اشکای منو
عبدتم عبیدتم ، یواش برو یواش بیا
نوکر برق نگا تم ، تو برو اصلا" نیا !!!
که یه وقت ساعتم از خواب نپره ...
که یه وقت داغ دلم رو اجاق قل نزنه ...!
عبدتم عبیدتم ، برو اونجا که برام تحفه باشی !
نوکر برق نگا تم ، برو اونجا که برام نقطه باشی !
بسه هر چی کشیدم !
از لبای نیمه بازت بسه هر چی چشیدم !!!
حالا هم فکر می کنم یر به یر یم !
دو تا ییمون ناز هم رو خر یدیم !
فکر کن این برفی بوده که آب شده ...
فکر بکن که قلب تو خواب بوده و بیدار شده !
عبدتم عبیدتم ، نوکر برق نگا تم ...
اگه که راضی شدی خونه ی دل رو خالی کن !
که می خوام بکوبم از نو بسازم !
شایدم باغچه کنم دور وبرش سیب بکارم !
وسطش گل بذارم !
***
سر هفته بیارم خدمتتون که بفهمی عبدتم عبیدتم
که بفهمی عبد سرگشته منم !
نوکر برق نگات ، عبید دل گشته منم !

ماه و صحرا و ستاره، نقره بارون پرنده
اگه مهتابی نباشه پای چشمه کی میخنده
اگه دست مهربون شاخههای گل نباشه
بند کفشای نسیمو زیر بارون کی میبنده
چه قدر کم داره چشمه اگه بارون نباشه
اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه
بید مجنونم که باشه به چه دردی میخوره
اگه یه پرنده رو شاخهها مهمون نباشه
یه نفس پرنده شو قناریارو پر بده
از بهاری که قراره برسه خبر بده
بگو از رفتن و موندن چه خبر
بگو از تو بگو از من چه خبر ؟!

زنی پشت طویله زار میزد
الاغی این طرف گیتار میزد
جوان عاشقی با بند تنبان
خودش را بر درختی دار میزد
در اینجا دیده ام کرم نحیفی
که فریاد منم یک مار میزد
و دزدی بر گدایی ناسزا گفت
کلاغی طعنه بر کفتار میزد
به تبلیغی نشان دادند دیروز
که بن لادن به سر گلنار میزد
به هر کس سر زدم بهر رفاقت
سرم رل سخت بر دیوار میزد
من اما ساده بودم ساده بودم
که شعرم آتشی را جار میزد

طعمشتلخبود
.
تلخیاشرا دوستنداشتیم.
نمیدانستیمكه دواست.
دوای تلختریندردها . نمیدانستیممعجوناست.
معجون انسانشدن، گمشكردیم.
از دستماندزدیدند. بیطاقتشدیمو ناآرام.
دهانمانبویشكایتگرفتو گلایه... و
تازهفهمیدیمنامآناكسیر مقدس،
نامآنچهاز دستشدادیم، صبر بود !!


شالیزار چشمهای کوچک تو
زیر باران خنک نگاه من
بی شک
محصول این شالی
بوی دغدغه های مرا می دهد
فصل برداشت باشد
یک روز قبل از پایکوبی آغوش من و تو
نگران آفت غربت هم نباش طاقتش هست
بذری که از دست تو پاشیده شود
نا میراست
